تبليغاتX
گل بارون زده


گل بارون زده

حرفهای دلتنگی

 
 

 

۱-خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود،
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟

۲- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباس هایی در کمد داشتی ،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟

۳- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟

۴- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی می کردی،
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟

۵- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی،
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟

۶- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟

۷- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود،
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟

۸- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار می شدی،
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟

۹- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی،
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.

۱۰- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی،
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی می کردی؟

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388| ساعت 4:50| توسط بهروز| |


 

دستهامان
نرسیده ست به هم ...

از دل و دیده ، گرامی تر هم
آیا هست ؟
- دست ،
آری ، ز دل و دیده گرامی تر :
دست !
زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،
بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل كنی از دنیا ،
دستاورد است !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،
دست دارد همه را زیر نگین !
سلطنت را كه شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس كه نوشتن با اوست !
خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،
در گرانبارترین نومیدی ،
بارها بر سرخود ، بانگ زدم :
- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،
دست كه هست !

بیستون را یاد آر ،
دست هایت را بسپار به كار ،
كوه را چون پَر كاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،
دست هایی كه به هم پیوسته است !
به یقین ، هر كه به هر جای ، در آید از پای
دست هایش بسته است !

دست در دست كسی ،
یعنی : پیوند دو جان !
دست در دست كسی
یعنی : پیمان دو عشق !
دست در دست كسی داری اگر ،
دانی ، دست ،
چه سخن ها كه بیان می كند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند كه از دست طبیب ،
گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛
نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،
پرچم شادی و شوق است كه افراشته ای !
لشكر غم خورد از پرچم دست تو شكست !
دست ، گنجینه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،
خواه در ساختن فردایی !
آنچه آتش به دلم می زند ، اینك ، هر دم
سرنوشت بشرست ،
داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است كه ما
تیرهامان به هدف نیك رسیده است ، ولی
دست هامان ، نرسیده است به هم !

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388| ساعت 1:17| توسط بهروز| |

 

قلب تو کبوتر است

بال هایت از نسیم

قلب من سیاه و سخت

قلب ِ من شبیه ...

بگذریم !

 

دور قلب من کشیده اند

یک ردیف ِ سیم خاردار

پس تو احتیاط کن

جلو نیا ، برو کنار

 

توی این جهان ِ گُنده ، هیچ کس

با دلم رفیق نیست

فکر می کنی

چاره ی دلی که جوجه تیغی است ،

چیست ؟!

 

مثل یک گلوله جمع می شود

جوجه تیغی ِ دلم

نیش می زند به روح ِ نازکم

تیغ های تیز ِ مشکلم

 

راستی تو جوجه تیغی ِ دل ِ مرا

توی قلب خود راه می دهی ؟

او گرسنه است و گمشده

تو به او پناه می دهی ؟

 

باورت نمی شود ولی

جوجه تیغی دلم

زود رام می شود

تو فقط سلام کن

تیغ های تند و تیز او

با سلام تو

تمام می شود ...

  

از : عرفان نظر آهاری

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388| ساعت 2:47| توسط بهروز| |

 

چگونه رود می‌رود به سمت بیکرانه‌ها
که ابر گریه می‌کند برای رودخانه‌ها

پرنده غافل است از این‌که تندباد می‌رسد
وگرنه باز هم بنا نمی‌شد آشیانه‌ها

و این‌چنین که این‌همه زِ عشق رنج می‌برند
مرا غمِ تو می‌کِشد در آتش بهانه‌ها

چراغ و چشمِ آسمان! ستاره‌ها تو، ماه، تو
پس از تو تار می‌شود شبِ تمامِ خانه‌ها

اگرچه زخم می‌زنی ولی ترا نوشته‌اند
به روی صفحه‌ی دلم خطوطِ تازیانه‌ها

خلاصه بر درختِ دل تو باید آشیان کنی
وگرنه می‌سپارمش به دست موریانه‌ها

 از : زنده یاد نجمه زارع

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388| ساعت 0:14| توسط بهروز| |


قدر خانوادتان را بدانید....((بی نهایت زیبا))

 

 

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کردم

اوو!! معذرت میخوام

من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم

http://www.iranalive.org

 

ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به

راهمان ادامه دادیم

 

http://www.iranalive.org

اما در خانه با انهایی که دوستشان داریم چگونه حرف می زنیم

http://www.iranalive.org

 

كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم


ایستاد همینكه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه!!


ازسرراه برو كنار“  

 

http://www.iranalive.org

 

قلب کوچکش شکست و رفت

http://www.iranalive.org

نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم

http://www.iranalive.org

وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی


با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی


اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار میكنی

 

http://www.iranalive.org

برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی


.آنها گلهایی هستند كه او برایت آورده است.خودش آنها را چیده.


صورتی و زرد و آبی

 

http://www.iranalive.org

آرام ایستاده بود كه سورپرا یزت بكنه

http://www.iranalive.org

 

 

هرگز اشكهایی كه چشمهای كوچیكشو پر كرده بود ندیدی

 

http://www.iranalive.org

در این لحظه احساس حقارت كردم

http://www.iranalive.org

اشکهایم سرازیر شدند . ارام رفتم و کنار تختش زانو زدم

 

http://www.iranalive.org

 بیدار شو کوچولو .بیدار شو کوچولو اینا رو برای من چیدی

 http://www.iranalive.org

گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم


نمیبایست اون طور سرت


داد بکشم


گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان


من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم مخصوصا" آبیه رو

http://www.iranalive.org

گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کرد م ورشون داشتم چون مثل تو


خوشگلن


میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو 


آیا میدانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار میكنید به آسانی


در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟

 

http://www.iranalive.org

 

اما خانواده ای كه به جا میگذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس


خواهد كرد.

 

http://www.iranalive.org

 

و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمیكنیم و نه خانواده مان

 

http://www.iranalive.org

 

چه سرمایه گذاری


  ناعاقلانه ای !!


 اینطور فكر نمیكنید؟!!


  به راستی كلمه


“خانواده“ یعنی چه ؟؟

 

http://www.iranalive.org

 

 

با سپاس از توجه شما

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388| ساعت 15:29| توسط بهروز| |

« خواستگاري »

 

اوايل شب بود. دلشوره عجيبي تمام بدنم را فرا گرفته بود. بعد از اينكه راه افتاديم به اصرار

مادرم يك سبد گل خريديم. خدا خير كساني را بدهد كه باعث و باني اين رسم و رسومهاي آبكي

شدند. آن زمانها صحراي خدا بود و تا دلت هم بخواهد گل! چند شاخه گل مي كندن و كارشان

راه مي افتاد، ولي توي اين دوره و زمونه حتي گل خريدن هم براي خودش مكافاتي دارد كه

نگو نپرس!!! قبل از اينكه وارد گلفروشي بشوي مثل «گل سرخ» سرحال و شادابي ولي

وقتيكه قيمتها را مي بيني قيافه ات عين «گل ميمون» مي شود. بعدش هم كه از فروشنده گل

ارزان تر درخواست مي كني و جواب سر بالاي جناب گلفروش را مي شنوي، شكل و شمايلت

روي «گل يخ» را هم سفيد مي كند!!! البته ناگفته نماند كه بنده حقير سراپا بي تقصير هنوز

در اوان سنين جواني، حدود اي «سي و نه» سالگي بسر برده و اصلاً و ابداً تا اطلاع ثانوي

نيز نيازي به تن دادن به سنت خانمانسوز ازدواج در خود احساس نمي نمودم منتهي به علت

اينكه بعضي از فواميل محترمه خطر ترشي افتادگي، پوسيدگي روحي و زنگ زدگي عاطفي

اينجانب را به گوش سلطان بانوي خاندان مغزّز «مقروض السلطنه» يعني وزير «اكتشافات،

استنطاقات و اتهامات» رسانده بودند فلذا براي جلوگيري از خطرات احتمالي عاق شدگي

زودرس و بالطبع محروم ماندن از ارث و ميراث نداشته و يا حرام شدن شير ترش مزه

نخورده سي و هشت سال پيش و متعاقب آن سينه كوبيدن ها و لعن و نفرين هاي جگرسوز

نمودن و آرزوي اشّد مجازات در صحراي محشر و از همه بدتر سركوفت فتوحات بچه هاي

فاميل و همسايه مبني بر قبول شدن در رشته هاي دانشگاهي؛ نانوايي سنگكي اطاق

عمل،تايتانيك پزشكي، مهندسي فوتولوس و متلك شناسي هنرهاي تجسمي، صلاح را بر آن

ديدم كه حب سكوت و اطاعت خورده و به خاطر پيشگيري از بمباران شدن توسط هواپيماهاي

تيز پرواز «لنگه كفشهاي F14» و موشكهاي بالستيك «نيشگون ها و سقلمه هاي F11» و

غش و ضعف هاي گاه و بيگاه «مادر سالار» به همراه از خانه بيرون كردنهاي «پدر سالار»

و تهديدات جاني و مالي فوق العاده وحشتناك همشيره هاي مكرّمه با مراسم خواستگاري

امشب موافقت به عمل آورده و خود را به خداوند منان بسپارم.


خلاصه كلام به هر جان كندني كه بود به مقصد رسيديم. بعد از مدتي در باز شد و قيافه پدر و

مادر عروس خانم از دور نمايان شد. چشمتان روز بد نبيند! پدر عروس كه فكر مي نمود من

بوده ام كه ارث باباي خدا بيامرزشان را بالا كشيده ام، چنان جواب سلامم را داد كه ديگر يادم

رفت به او بگويم مرا به غلامي بپذيرد، از همين حالا معلوم بود كه بيشتر از غلامي و نوكري

خانواده شان چيزي به من نمي ماسد!! مادر عروس خانم نيز چنان برو بر به چشمانم خيره

شده ورانداز مي نمود كه اولش فكر كردم قرار است خداي نكرده با ايشان ازدواج كنم، فقط

مانده بود بگويد كه جورابهايت را هم در بياور ببينم پاهايت را سنگ پا زده اي يا نه!!! بعدش

هم نوبت خواهر ها و برادرها عروس رسيد. معلوم بود كه از حالا بايد خودم را روزي حداقل

يك فصل كتك خودرن از دست برادرهاي عروس آماده مي نمودم. به خاطرهمين هم با خودم

تصميم گرفتم كه اگر زبانم لال با عروسي ما موافقت شد سري به اداره بيمه «فدائيان راه

ازدواج» زده و خودم را بيمه «شكنجه زناشوئي» و بيمه «بدنه شخص ثالث» كنم! علي

ايحال، بعد از مدتي انتظار و لبخند ها و سرفه ها و تعارف هاي مكش مرگما تحويل هم دادن،

عروس خانم هم با سيني چاي قدم رنجه فرمودند. عروس كه چه عرض كنم، دست هر چي

مامان گودزيلا را از پشت بسته بود! بعد از اينكه چاي جوشيده دست خانوم خانوما را ميل

كرديم، پدر عروس خانم شروع به صحبت نمود. ايشان آنقدر از فوايد ازدواج و اينكه نصف

دين در همين عمل خير گنجانده شده است و بعدش هم بايستي ازدواج را ساده برگزار كرده و

خرج بالاي دست داماد نبايد گذاشت، گفت و گفت كه به خود اميدوار شدم و كم كم آن رفتار

خشن اولشان را به حساب ظاهر بيني و قضاوت ناعادلانه خودم گذاشتم. پس از اينكه سخنان

وزير ارشاد، پدر زن آينده به پايان رسيد وزير جنگ، مادر زن عزيز شروع به طرح سوالات

تستي به سبك كنكور سراسري كرد. ابتدا مادر عروس با يك لبخند مليح و دلنشين واز شغل

اينجانب سوال نمود. من هم با تمام صلابت خودم را كارمند معرفي كردم. كفر ابليس عارضتان

نگردد!! مادر عروس كه انگار تيمور لنگ قرار است دوباره به ايران حمله كند چنان جيغي

زده و به گونه اي مرا به زير رگبار ناسزاهاي اصيل پارسي رهنمون ساخت كه از ترس

نزديك بود، دو پاي داشته را با دو دست ديگر به هم پيوند زده و چهار نعل از پنجره اطاق

پذيرايي طبقه پنجم ساختمان به بيرون پريده و سفر به ولايت عزرائيل را آغاز نمايم. در ادامه

جلسه بازجويي (ببخشيد خواستگاري) خواهر بزرگتر عروس از من راجع به ويلاي شمال و

اينكه قرار است تعطيلات آخر هفته را با خواهر جانشان به ماداگاسكار تشريف برده يا سواحل

دلپذير شاخ آفريقا، سولات بسيار مطبوعي را مطرح نمودند. خانمم نيز از فرصت بدست آمده

استفاده ابزاري كرده و مدل ماشيني را كه قرار بود خواهر فرخ سرشتشان را سوار آن بنمايم

از من جويا شد. بنده نديد بديد هم كه تا حالا توي عمر شريفم بهترين ماشيني كه سوار شده ام

اتوبوس شركت واحد بوده است از اينكه توانايي حتي خريد يك روروك يا سه چرخه پلاستيكي

اسباب بازي را نيز نداشته و نمي توانستم همراه با خواهر دردانه ايشان سوار بر «اپل

كوراساو» و «دوو سيلويا» و «پيكان خميري» در خيابانهاي «شهرك شرق و مير عروس و

خوشبخت آباد» ويراژ داده و دلم ديمبو و زلم زيمبو راه بيندازم كمال تأسف و تأثر عميق

خويش را بيان نمودم. باباي عروس هم كه در فوايد ساده برگزار كردن مراسم عروسي يك

خطبه تمام سخنراني كرده بود از من براي دخترشان سراغ خانه دوبلكس با سقف شيبدار،

آشپزخانه اپن و دستشويي كلوز و خلاصه راحتتان كنم كاخ نياوران را مي گرفت. هر چند كه

حضرت اجل نيز بعد از اينكه فهميد داماد آينده شان خانه مستقل نداشته و قرار است اجاره

نشيني را انتخاب نمايد نظرشان در مورد دامادهاي گوگولي مگولي برگشته و به من لقب

«گداي كيف به دست» را هديه نمودند!

بعد از تمام اين صحبتها نوبت به سوالات عروس خانم رسيد. اولين سولا ايشان در مورد

موسيقي بود و اينكه بلدم ارگ و گيتار و تنبك بزنم يا نه؟ واقعاً ديگر اين جايش را نخوانده

بودم. مثل اينكه براي داماد شدن شرط مطربي و رقص باباكرم نيز جزء واجبات شده بود و ما

خبر نداشتيم! دومين سوال ايشان هم در مورد تكنولوژي مخابرات خلاصه مي شد، عروس

خانم تلفن موبايل را جزء لاينفك و اصلي زندگي آينده شان مي دانستند، من هم كه تا حالا

بهترين تلفني كه با آن صحبت كرده ام تلفن عمومي سر كوچه مان بوده توي دلم به هر كسي

كه اين موبايل را اختراع كرده بود بد و بيراه گفته و از عروس خانم به خاطر نداشتن موبايل

عذر خواهي نمودم. بعد از اين كه عروس خانم فهميد كه از موبايل هم خبري نيست سگرمه

هايش را درهم كرده و مرا يك «بي پرستيش عقب افتاده از دهكده جهاني آقاي مك لوهان»

توصيف نمود، البته داغ عروس خانوم هنگامه كه متوجه شد بنده بي شخصيت از كار با

اينترنت و ماهواره هم سر در نياورده و نمي توانم مدل لباس عروسي ايشان را از آخرين

«بوردهاي مد 2000 افغانستان» بيرون بياورم، تازه تر شده و چنان برايم خط و نشان كشيد

كه انگار مسبب قتل «راجيو گاندي» در هندوستان عموي بنده بوده است و لاغير!

در ادامه سوالات فوق، عليا مخدره از من توقع برگزاري مراسم عروسي در باشگاه يا هتل را

داشتند، چون به قول خودشان مراسم عروسي كه توي باشگاه برگزار نشود باعث سر

شكستگي جلوي فاميل و همسايه ها مي شود! والله، اينجايش كه ديگر برايم خيلي جالب بود ما

تا حالاديده بوديم كه باشگاه جاي كشتي گرفتن و فوتبال و واليبال بازي كردن است ولي مثل

اينكه عروس خانم ها جديد زمين چمن و تشك و تاتامي را با محضر ازدواج اشتباه گرفته اند،

الله اعلم! سوال چهارم هم به تخصص بنده در نگهداري و پرستاري از «گربه ها و سگهاي

ايشان» در منزل آينده مربوط مي شد كه اين بار ديگر جداً نياز به وجود متخصصين باغ

وحش شناسي و انجمن دفاع از حقوق بقاي وحش احساس مي گرديد تا براي به سرانجام

رسيدن اين ازدواج ميمون و خجسته كمي فداكاري به خرج و راه و روشهاي «معاشرت

ديپلماتيك» با آن موجودات زبان بسته را نيز به داماد فدا شده در راه عشق «هاپوها و ميو

ميوها» آموزش مي دادند، بعد از تمام اين وقايع ناخوشايند نوبت به مهريه رسيد. خواهر

كوچكتر عروس به نيت صدو دوازده نفر از ياران «لين چان» در سريال «جنگجويان

كوهستان» اصرار داشت كه صدو دوازده هزار سكه طلا مهريه خواهر تحفه اش باشد و به

نيت اينكه در سال هزار و سيصد و چهل نه به دنيا آمده، هزار و سيصد و چهل و نه سكه نقره

هم به مهريه اش اضافه شود! باز جاي شكرش باقي بود كه سال تولد در ايران «شمسي » مي

باشد اگر «ميلادي» بود چه خاكي به سرم مي كردم! بعد از قضيه مهريه نوبت شيربها شد.

مادر عروس به ازاي هر سانتيمتر مكعب از آن شير خشكي به دختر خودش داده بود براي ما

دلار، يورو، سپه چك، عابر چك و سهام كارخانجات پتروشيمي كرمانشاه و تراكتورسازي

تبريز را حساب كرده به طوريكه احساس نمودم كه اگر يك ربع ديگر توي اين خانه بنشينيم

خواهند گفت كه لطفاً پول آن بيمارستاني را كه عروس خانم در آنجا بدنيا آمده و پول قند و

چايي مهمانهايشان را هم ما حساب كنيم!

بعد از تمام اين حرفها مادر بخت برگشته ما يك اشتباهي كرده و از جهيزيه ننه فولاد زره،

عروس ترگل ورگلشان سوال نمود. گوشتان خبر بد نشنود! آن چنان خانواده عروس، مادرم

را پول دوست، طماع، گداي هفت خط، تاجر صفت، دلال، خيانتكار جنگي و جنايتكار سنگي

معرفي كردند كه انگار مسبب اصلي شروع جنگ جهاني دوم مادر نئونازي بنده بوده است، نه

جناب هيتلر! به هر تقدير در پايان مراسم بعد از كمي مشورت خانواده عروس جواب «نه»

محكم و دندان شكني را تحويلمان دادند و ما هم مثل لشكر شكست خورده يأجوج و مأجوج به

خانه رجعت نموديم، پس از آن «دفتر معاملات ازدواج» با خودم عهد بستم كه تا آخر عمر

همچون ابوعلي سينا مجرد مانده و عناصر نامطلوبي به مانند خواستگاري و ازدواج و تأهل

را نيز تا ابد به فراموشي بسپارم، بيخود نيست كه از قديم هم گفته اند؛ آنچه شيران را كند

روبه مزاج، ازدواج است، ازدواج!!!!!!

نوشته شده در جمعه ششم آذر 1388| ساعت 13:36| توسط بهروز| |

از دوری تو غمین و نالان هستیم
وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم
اصلیت ما را تو اگر می پرسی
از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

ما لشگری از سلاح روسی داریم
در دوز و کلک رگ ونوسی داریم
هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم
این هفته فقط نیا عروسی داریم

از جور زمانه ما شکایت داریم
اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم
ما مشکلمان گرانی و بیکاریست
آقا به نبودنت که عادت داریم...

ما قیمت روز ارز را می دانیم
معیار بهای بورس در تهرانیم
فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است
هر روز دعای عهد را می خوانیم

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو
از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو
آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...
از آنچه که ما دوست نداریم نگو!
نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388| ساعت 3:1| توسط بهروز| |

نامه ای از طرف خدا
 

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو
به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
 
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
 
دوست و دوستدارت: خدا

نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388| ساعت 2:19| توسط بهروز| |

 
شهر هرت جایی است كه توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه.

شهر هرت جایی است كه مردم سوار تاكسی می شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسیشونو در بیارن.

شهر هرت جایی است كه رنگهای رنگین كمان مكروهند و رنگ سیاه مستحب.

شهر هرت جایی است كه اول ازدواج می كنند بعد همدیگه رو می شناسن.

شهر هرت جایی است كه همه بَدَن مگر اینكه خلافش ثابت بشه.

شهر هرت جایی است كه دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟

شهر هرت جایی است كه بهشتش زیر پای مادرانی است كه حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند.

شهر هرت جایی است كه درختا علل اصلی ترافیك اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.

شهر هرت جایی است كه كودكان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان كنند.

شهر هرت جایی است كه شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند .

شهر هرت جایی است كه همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر.

شهر هرت جایی است كه برای مریض شدن و پیش دكتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت.

شهر هرت جایی است كه با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا كرد.

شهر هرت جایی است كه 33 بچه كشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند .

شهر هرت جاییه كه نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو توی كاخها می سازن.

شهر هرت جایی است كه گریه محترم و خنده محكومه.

شهر هرت جایی است كه وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه.

شهر هرت جایی است كه هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.

 شهر هرت جایی است كه همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار.

شهر هرت جایی است كه وقتی می ری مدرسه كیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.

شهر هرت جایی است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.

شهر هرت جایی است كه وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی كنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.

شهر هرت جایی است كه وقتی می خوای ازدواج كنی 500 نفر رو دعوت می كنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی كلاسی تو كلی حرف بزنن.

شهر هرت جایی است كه هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینكه از یك طرفش بیفتی.

شهر هرت جایی است كه .......
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388| ساعت 1:21| توسط بهروز| |

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
 
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388| ساعت 13:30| توسط بهروز| |

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

  از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.
 
نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388| ساعت 13:27| توسط بهروز| |

 

 

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 

ماه من غصه چرا؟؟

 

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 

کار آنهایی نیست که خدا را دارند
 

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 

ماه من...

 

غصه اگر هست بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند


که خدا هست

 

خدا هست

 

خدا هست هنوز

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388| ساعت 1:24| توسط بهروز| |

روي تخته سياه جهان
زنگ خورد

ناظم صبح آمد سر صف

توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:

باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

و کتاب شب پیش را

ماه با خودش برد.

***

آی خورشید

روی این آسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388| ساعت 12:36| توسط بهروز| |

/**/ خبر کوتاه ولی بسیار تکان دهنده بود /**/   باز هم یکی از

هواپیماهای روسی با نام�خپلف� در آسمان ایران سقوط کرد.این

هواپیما که متعلق به شرکت هواپیمايي�غازپین GHAZPYAN

� بود صبح روز چهارشنبه در حواشی قزوین و در حالی که هیچ 

پرنده و چرنده و جنبنده ای در آسمان وجود نداشت تا هواپیما بتواند

با آن تصادم نماید و تا 200 کیلومتری اطراف هم هیچ کوه ، صخره

،تپه و حتی تکه سنگی نیز وجود نداشت تا هواپیما خود را به آن

بکوبد ، در نهایت در یک دشت صاف و بی آب و علف و بسیار

هموار(با تأکید روی کلمه بسیار) موفق به سقوطی جانانه شد و

تمامی 168 نفر خدمه و مسافرین معمولی و قاچاقی و خارجی آن

فوت کردند و محض رضای خدا حتی یه مگس هم از این سانحه جان

سالم به در نبرد. بعد از این حادثه جان خراش و در عین حال روح

نواز ، مسئولین همیشه در صحنه اعلام کردند با جدیت تمام کمیته

ای را برای بررسی این حادثه معرفی خواهند کرد.در همین رابطه

�اکبر کله پز� سخنگوی کمیته مذکور به خبرنگار ما گفت:

�تمامی دست اندرکاران و دلسوزان شبانه روزی مشغول گشت و

گذار در دشت مذکور هستند تا جعبه های سیاه هواپیما را پیدا

کنند.هر چند به علت فرسوده بودن هواپیمای مذبور و به دلیل گذشت

قرن ها از زمان ساخت هواپیما جعبه های مورد اشاره دچارخوردگی

و زنگ زدگی و رنگ پریدگی گشته اند و کار ما برای پیدا کردن

جعبه هایی با رنگ سیاه دراین دشت برهوت کمی مشکل شده است و

ما به دنبال پیدا کردن جعبه هایی به رنگ خاکستری واحتمالاً قهوه

ای و یا سفید خواهیم بود!� در همین رابطه یک منبع آگاه که

برایش فرقی نداشت نامش فاش بشود یا نشود به خبرنگار ما گفت:

فوق فوقشم که این حعبه های سیاه پیدا بشه. لابد بعدش یه چیزی در

حدود هزار و دویست و بیست و پنج ممیز شصت و پنج صدم  نفر-

ساعت وقت ،صرف بررسی و شکافتن و جر دادن و پاره کردن  ابعاد

حادثه خواهد شد و بعد هم بازم مثل همیشه و بعد از اعلام مقصران

احتمالی ، تاکتیک جالب و همیشگی �تقصیر من نبود تقصیر اون

یکی بود� و نیز �من چیکاره بیدم� توسط مسئولان زیربط

ارائه خواهد شد و پس از برکناری�آبدارچی� و �نظافت چی�

برج پرواز مسئله به خیر و خوشی و به گونه ای باقلوا مانند حل

خواهد شد و تا سقوط هواپیمای بعدی ماست مالی خواهد شد.گفتنی

است این منبع آگاه دقایقی بعد ازاین اظهارات نژاد پرستانه و وطن

فروشانه ، در حالی که مشغول رانندگی پشت فرمون پژو 405اش

بود به صورتی کاملاً اتفاقی(با تأکید روی کلمه کاملاً) ماشینش

سوخت و سقط شد! در همین زمینه روزنامه كيهال! به مدیر مسئولی

پرفسوربلا بلا بلا طلا ملا‌ (!) که دارای مدرک دکترا  از دانشگاه

�هپروتستان� می باشد در سرمقاله روز پنج شنبه ابعاد تازه ای

از این ماجرا را فاش کرد.به گفته جناب پرفسور اسنادی مبنی بر

دست داشتن انگلیس و امریکا و شبکه bbc Persianو

اپوزویسیون ضد انقلاب و منافقین مشارکتی و اشخاصی به نام

.......,,,,,,, بدست آمده است که نشان می دهد این یک برنامه از

پیش تعیین شده و مهندسی شده  بوده است و حتی در صورتی که

هواپیما سالم هم به مقصدش میرسید قرار بود اجرا شود.خبرها

حاکیست آقای بلا بلا بلا طلا ملا درادامه و پس از گفتن یک آه

طولانی افزودند: حیف مهماندارهای هواپیما.جیگرمون سوخت

واسشون! حيف كه پودر شدن و قاطي دشت و مزرعه و خس و

خاشاك شدن! نکته مهم: خس وخاشاک اینجا منظور همون گرد و

خاکه نه اون كساني كه یه ماهه دارند صدا و سیما رو برای اطلاع

رسانی دچار مشکل می کنند!!!  در حاشيه سقوط هواپيما بين خس و

خاشاك : گفتنی است اعضای تیم ملی نوجوانان جودو نیز در این

هواپیما حضور داشتند و همه آنها کشته شدند. شبکه استانی خرم

آباد در همین رابطه دیروز با سه تن از اعضای تیم نوجوانان که

قاعدتاً باید تا الان مرده می بودند مصاحبه کرد و این عزیزان در

حالی که هیچ گونه خراش کوچکی در صورت و اعضا و جوارحشان 

به سوالات خبرنگاران این شبکه پاسخ دادند  مرکز آمار ایران هم

اعلام کرد از این پس سوانح هوایی جزو �حوادث طبیعی� قلمداد

خواهد شد. گفتنی است بعد از مرگ در اثر اعتیاد ،حوادث رانندگی

دومین عامل مرگ و میر ایرانی ها محسوب می شود و گویا

قراراست در آینده ای نزدیک سوانح هوایی در رتبه سوم این تقسیم

بندی جای بگیرد. ضمناً ستاد پیشگیری از حوادث غیر مترقبه طی

بیانیه ای اعلام نمود: با توجه به فرا رسیدن فصل تابستان و آغاز

سفر ها وتورهای تابستانی به مقصد دوبی و ارمنستان و... (و کلاً

جاهایی که برادران و خواهران اون ورآبی کنسرت برپا می کنند) از

هموطنان عزیز درخواست می شود حتی الامکان در خانه بمانند و

ازانجام سفر های هوایی بی مورد خودداری نموده یا با وسایل امن

تری همچون الاغ و اسب و درشکه سفر نمایند و همچنین هنگام

سوار شدن به هواپیما حتماً نام و نام خانوادگی و شماره شناسنامه

خود را با خودکار کف پایشان بنویسند تا بعدها عملیات شناسایی

اجساد راحت تر صورت بگیرد و بتوانیم قبل از تجزیه اجساد آنها را

تحویل خانواده هایشان دهیم ضمناً سعی کنید حتی الامکان ازسوار

شدن به هواپیماهایی که آخراسمشان به �اف� یا �اوف� یا

�ویچ� و اینها ختم می شود خودداری کنید !     این نکته رو هم

خودم خارج از شوخی بگم: یادمه چند سال پیش به خاطر سقوط یک

هواپیما در راه زاهدان  کل کشور به مدت سه روز عزای

عمومی اعلام شد ولی الان که �شهروندان معمولی� ما در َاین

حادثه جانشان را از دست داده اند   

دریغ از یک تسلیت و اظهار تأسف آقایون...!!         

/*]]--> /*]]-->
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388| ساعت 20:45| توسط بهروز| |

چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387| ساعت 11:51| توسط بهروز| |

 روزبارانی

يکی به اسم ما:

بغض ترانه ميشکنه              وقتی که بارون می باره

چشمای خيس پنجره           تورو به يادم مياره

روزِ گره خوردنمون                يه روز ابريه قشنگ

بادوتادل پراز تپش                 مثل کفترای دلتنگ

من واسه توتوواسه من         يه همصدا يه همنفس

می شدکه باهم بمونيم        دوتايی حتی تو قفس

شکل پرنده می شديم         تورويا وخيالمون

سنگای ساکن وبخيل          بال وگرفتن ازمون

يکی بوديم به اسم ما          ساده بوديم رنگ بلور

غافل که ازکنارمون             ابرسياه ميکردعبور

غرق می شدی توچشم من      من مستِ مست ازيک نگاه

درآرزوی پرزدن                  کبوترانِ بی گناه

شايدکه دورازاين جاها         عشق می تونست معنا بشه

موجِ بيرحم کاری ميکرد        ماهی ازآب جدا نشه

حکمِ تورفتن تاابد               حکمِ من اما تويه حبس

آخريه روزی ميشکنم          هرچی که داره چفت وبس

کاشکی بازم بارون بياد       ما همو پيدا بکنيم

چتروبديم به دست باد        باز يه ترانه بخونيم

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387| ساعت 23:48| توسط بهروز| |

برای ترانه

گريه نکن ترانه غزل دلش ميگيره

ساز منم می اُفته ميشکنه وُميميره

گريه نکن خوبِ من نشو به گريه راضی

اگه تو غمگين باشی قافيهَ روميبازی

ترانه تو مرحمی برای طبعِ تبدار

بميرم پشت سرت حرفو حديثِ بسيار

ارزش توترانه با پول ميشه اندازه

هرکی دلش ويرونه ميخواد تورو بسازه

ترانه گريون نباش لحظه ازت دور ميشه

اگه اين جا نباشی آيِنه هم کور ميشه

اين روزا تو عزيزی واسه کسی که خوبه

ترانه تو ميسوزی اون شهره وُ محبوبه

هرکس که يارش ميره ميخواد توباشی پيشش

هرنفست بشه سوز  بشکنه بغض خيسش

تو لحظه های پُردرد  صبورترين سنگی

خودت رو خواسته باشی مايه ی شرمو ننگی

طلا باشی يا بدل  ديگه فرقی نداره

دست کثيف بازار سربه سرت ميذاره

آزاديِ قانونمند برات قفس آوُرده

مُهرِتاييدِ ارشاد رو لبهای تو خورده

تو يه گوشه نشستی تسليمِ حکمِ شورا

يکباره از باغ روييد  هزار ترانه سُرا

ترانه من ميدونم تو خيلی مهربونی

تنها يه حسی امّا  برای من می مونی

                                   ترانهء باران

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387| ساعت 23:38| توسط بهروز| |

/**/   چگونه یك پارادایم شكل می گیرد؟   گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در

وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.هر زمانی كه میمونی بالای   نردبان می‌رفت

دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای

نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه

داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را

جایگزین كنند.اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله

توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه

نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق

تكرار شد.سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین

ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی از5   میمون

جدید بود كه  با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان

می‌رفت را كتك می‌زدند.اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان

می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد بود : من نمی‌دانم، این

اتفاقی‌ است كه اطرافمان مي افتد   ‌

/*]]-->
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387| ساعت 17:8| توسط بهروز| |

 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387| ساعت 17:5| توسط بهروز| |

 به نام حضرت دوست

 

 


زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست


گر بیفروزیش


رقص شعله اش


در هر کران پیداست،


ور نه خاموش است

 

و خاموشی گناه ماست.

 


زندگی را شعله باید برفروزنده


شعله ها را هیمه سوزنده.

 


جنگلی هستی تو ای انسان


جنگل، ای روئیده ی آزاده


بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان


آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید


چشمه ها در سایبان های تو جوشنده


آفتاب و باد و باران بر سرت افشان


جان تو خدمتگر آتش،


سربلند و سبز باش،

  

ای جنگل،

 

انسان.

نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387| ساعت 17:0| توسط بهروز| |

 

فرشته دروغ نگفت!

 

همه روح‌ها در صف ایستاده بودند و یکی یکی انتخاب می‌کردند که در

کجای دنیا باشند. نوبت به او رسید گفت: دلم می‌خواهد به
مدرسه

بروم. فرشته تقاضایش را ثبت کرد. چشمهایش را که باز کرد دید در

جنگل است. باورش نمی‌شد که
درخت شده باشد.

سال‌های سال بغض گلویش را می‌فشرد و از فرشته
دلگیر بود.

یک روز ضربه‌های تبر را روی بدنش احساس کرد..
بی‌هوش شد.

چشمانش را که باز کرد پسر بچه‌ای را دید که با گچ
روی تن او

می‌نوشت
آب.

 


 

پیر مرد و پسرش!!







پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می‌کرد. او می‌خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می‌توانست به او کمک کند در زندان بود. پیرمرد نامه‌ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد:
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. من نمی‌خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می‌شد. من می‌دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می‌زدی. دوستدار تو پدر.

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد:
پدر، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده‌ام.

صبح فردا، 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند، و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه‌ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده، نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می‌خواهد چه کند؟
پسرش پاسخ داد: پدر برو و سیب زمینی‌هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می‌توانستم برایت انجام بدهم.

 


خداوند و فرشته!!

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت وفرمود: من تورا تنبیه نمی‌کنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول می‌کنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سال‌ها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت و با سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها ،جنگل‌ها و دشت‌ها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بود که مقاومتش را از دست داده بود.. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود و نفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفس‌های آخرش را می‌کشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
و به خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران می‌دهد، یقینا از نظر من با ارزش است، ولی برگرد و دوباره بگرد. فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت و سالیان زیادی گردش کرد. شبی مرد شروری را که بر اسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او می‌خواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.

مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان و خانواده‌اش درآن زندگی می‌کردند، رسید. نور از پنجره بیرون می‌زد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.

زن جنگلبان را دید که پسرش را می‌خواباند و صدای او را که به فرزندش دعای شب را یاد می‌داد،شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟

چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار و نیت زشتش پشیمان شد وتوبه کرد.
فرشته قطره‌ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.

خداوند فرمود:
این قطزه اشک با ارزشترین چیزدردنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده وتوبه درهای بهشت را باز میکند.

 


مـــلاقــــات بـــا خــــداونـــد 

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه‌ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود.. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه داخل آن را خواند:
امیلی عزیز،
عصر امروز به خانه تو می‌آیم تا تو را ملاقات کنم، با عشق، خدا.

امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می‌گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می‌خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: من که چیزی برای پذیرایی ندارم! پس نگاهی به کیف پولش انداخت او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت، با این حال برای خرید و تدارك میهمانی به سمت فروشگاه بیرون آمد. باران به شدت در حال بارش بود و او خیلی عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند، در راه بازگشت از خرید با زن و مرد فقیری روبرو شد! آنها به امیلی گفتتند خانم ما سرپناه و پولی نداریم بسیار هم سردمان است و گرسنه هستیم آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟
امیلی جواب دارد متاسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده‌ام. مرد فقیر گفت: بسیار خوب خانم متشکرم و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و آن دو به حرکت خود ادامه دادند. همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی بطور ناگهانی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد و حالش دگرگون شد! انگار ندایی در درون او ملامتش میكرد. ناخودآگاه و به سرعت دنبال آنها دوید! آقا خانم خواهش می‌کنم صبر کنید: وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسید سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را در آورد و روی شانه‌های زن انداخت مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد.
 

وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد. چون خدا می‌خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می‌کرد پاکت نامه دیگری را روی زمین دید نامه را برداشت و باز کرد!
كلمات ساده و مختصری در آن نامه نوشته شده بود :
امیلی عزیز،
از پذیرایی بی نظیرت و کت خوب و زیبایت متشکرم، با عشق، خدا .


نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387| ساعت 16:49| توسط بهروز| |

می‌گويند زن‌ها در موفقيت و پيشرفت شوهرانشان نقش بسزايی دارند.

ساعد مراغه‌ای از نخست وزيران دوران پهلوی نقل کرده بود:

زمانی که نايب کنسول شدم با خوشحالی پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...

اما وی با بی‌اعتنايی تمام سری جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی کنسول است؛ تو نايب کنسولی؟!»

گذشت و چندی بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافه‌ايی حق به جانب...

باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلانی معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولی؟!»

شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلانی وزير امور خارجه است و تو...؟!»

شديم وزير امور خارجه گفت «فلانی نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»

القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گام‌های مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابی يکه بخورد و به عذر خواهی بيفتد.

تا اين خبر را دادم به من نگاهی کرد؛ سری جنباند و آهی کشيد و گفت:

خاک بر سر ملتی که تو نخست وزيرش باشی!!!
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387| ساعت 9:33| توسط بهروز| |

نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد


آواره ی عشق ما آواره نخواهد شد


آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز


وآن را که منم چاره، بیچاره نخواهد شد


آن را که منم منصب، معزول کجا گردد


آن خاره که شد گوهر، او خاره نخواهد شد


آن قبله ی مشتاقان ویران نشود هرگز


وآن مصحف خاموشان سی پاره نخواهد شد


از اشک شود ساقی این دیده ی من لیکن


بی نرگس مخمورش خماره نخواهد شد


بیمار شود عاشق اما بنمی میرد


ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد


خاموش کن و چندین غمخواره مشو آخر


آن نفس که شد عاشق اماره نخواهد شد

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387| ساعت 15:57| توسط بهروز| |

 

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد/ بیچاره دلم در غم

بسیار افتاد

یادداشت گلشیفته فراهانی درباره زندگی و بازیگری در نشریه مشق آفتاب
برای آن‌ها که که دوستم ندارند
برای آن‌ها که که دوستم ندارند


زماني از خودم سوال مي‌كردم اگر من وارد سينما نمي‌شدم امروز چه مي‌كردم. زماني كه 14 ساله بودم و در حياط مدرسه با دوستانم بازي مي‌كرديم و ساز مي‌زديم... همزمان تعطيل شدن با مدارس ديگر در يك ساعت دل‌هايمان را می‌لرزاند. هنوز بعد از مدرسه قبل از رسيدن به خانه گريزي به كافي‌شاپي و خوردن سيب‌زميني و نوشابه هيجان‌انگيز بود...

هسته‌هاي آلبالو را از بالاي پل‌هاي عابر به پايين پرت كردن، دوم خرداد، پخش كردن پلاكارت‌هاي تبليغاتي براي كساني كه از صميم قلب دوست داشتيم...

وقتي با سازهاي كوچك و بزرگ چون ديوانگان از قفس پريده به خيابان مي‌زديم و خيابان انقلاب پر مي‌شد از صداي سازهاي ما، سازهايي كه حتي از درون جعبه بيرون نمي‌آمدند تنها شمايل جعبه سازها كافي بود تا فضاي خيابان پر از موسيقي و شور شود...

آن زمان كه قرار بود در يكي از بهترين كنسرواتورهاي جهان سوليست شوم و بعد از بازگشت به وطنم يك مدرسه شبانه‌روزي موسيقي در شمال برپا كنم...

آن زمان كه مرتب كنسرت مي‌داديم و پدر مادرهايمان به ما افتخار مي‌كردند. در جشنواره‌هاي موسيقي مقام مي‌آورديم. همشاگردي‌هايم همه و همه از خانواده‌اي چون خانواده خودم فرهنگي و تحصيل كرده بودند. شب‌هاي تولدهايمان بعد از رقص و پايكوبي مادر پدرها با هم مي‌نشستند و از قديم حرف مي‌زدند. از زماني كه دانشجو بودند. از دانشكده هنر ملي، از ادبيات، از شعر...

چه مي‌شد اگر آن روز گرم تابستان عكس‌هاي من به دست داريوش مهرجويي نمي‌رسيد. من از بزرگترين هديه عمرم محروم مي‌شدم. آري زندگي چون سوزن‌بان، ایستگاه‌های مسير قطار مرا عوض كرد...

من در باغ‌هاي گلابي و سيب غرق شدم و چون دختري سحر شده، توسط سينما جادو شدم. من سوار بر درختان ميوه و بال‌زنان بر رودهاي دماوند تاختم و ديگر به زندگي گذشته‌ام بازنگشتم. در خزان محله مبارك آباد دماوند. در ساختن بادبادك‌ها و دزديدن سيب‌هاي قرمز باغ همسايه، در گردو شكستن‌ها، در هم‌صحبتي با محمود كلاري، علی كني... زمانی که نمی‌دانستم رسالتی انجام می‌دهم که بزرگ‌تر از آن چیزی است که فکرش را می‌کردم و اين به تمام صدماتي كه به من خورد مي‌ارزيد ...

هنگامي كه نمي‌فهميدم دوستاني كه دو ماه كامل سر فيلمبرداري با آنها زيسته بودم و از آنها آموخته بودم چرا بايد براي هميشه در غبار زمان محو شوند... زير سرم‌ها و در بيمارستان‌ها تنها گريه مي‌كردم و نام دوستانم را در گروه زير لب زمزمه مي‌كردم و زماني كه دوباره به زندگي قديم خود بازگشتم ديگر بازي‌هاي هنرستان برايم جذاب نبود.دوستانم همه كودك شده بودند و من در ميان 25 همشاگرديم تنها ...

ذهنم در حرف‌هايي بود كه شنيده بودم. چيزهايي كه ديده بودم.. صحبت راجع به فلسفه زندگي، عشق، درد، شعر، ديگر كسي مرا نمی‌فهميد ...

و سه سال بعد كه بليت سفرم در دستم بود و خانه‌ام در وين اجاره شده بود مادرم را كنار كشيدم و گفتم: من نمي‌خواهم بروم... اين راه، راه من نيست!

مادرم هاج و واج مرا نگاه كرد و هيچ نگفت. انگار بارها اين صحنه را در خواب‌هاي خود ديده بود كه آنقدر پافشاري مي‌كرد من نروم سر فيلم درخت گلابي.

ادامه دادم: من نمي‌خواهم مخاطبينم قشر مرفه روشنفكري باشد كه معمولاً به ريستال‌هاي پيانو مي‌روند... من عاشق موسيقي راك هستم... وقتي خوانندگان متال مورد علاقه‌ام دردهايشان را فرياد مي‌كشيدند من چنان خالي مي‌شدم كه هيچ ربطي به شوپن و موتسارت نداشت... مادرم من مي‌خوام براي مردم عام كار كنم.... مادرم اشك در چشمانش درخشيد و هيچ نگفت و من از آن سال به رودخانه سينما افتادم. رسالت بزرگ سينما...

لذت هديه كردن لحظه‌اي از خودت به تماشاچي. هديه‌اي كه هرگز پس نخواهي گرفت. نمي‌داني اين هديه، اين رود به كجاها خواهد رفت. نمي‌داني چه كساني را سيراب و چه كساني را غرق مي‌كند... حتي شايد سال‌هاي سال بعد، زماني كه ديگر خودم از اين آب خارج شدم جوي باريكي هنوز در سر پاييني تپه‌اي به سوي گلي مي‌رود و آن گل را سيراب مي‌كند. رسالت هنر همين است...

مگر فروغ زماني كه شعر مي‌گفت مي‌دانست 50 سال بعد از او هنوز زن‌ها با شعرهايش زنده مي‌شوند و قدرتمند. مگر شاملو مي‌دانست، زماني كه خود را در اتاقش حبس كرده بود و تنها اشعارش را با ضبط صوتي ضبط مي‌كرد و امروز جوانان در كوه‌هاي شمال تهران به اشعارش گوش مي‌دهند و جان مي‌گيرند... مگر اساتيد موسيقي ما مي‌دانستند كه با نواي صوت چنان حركتي ايجاد مي‌كنند. و من، من كوچك، من نوپا،كه كوچك‌تر از آنم كه اسمم كنار اين عزيزان بيايد، با خودم عهد كردم كه بازيگر نباشم... سلحشور باشم كه به ميدان جنگ مي‌رود. مهم پيروز شدن نيست، مهم جنگيدن است. براي مردمي كه حتي شايد دوستم نداشته باشند...

هنر مانند آفتاب است مانند درخت. حتي به كساني كه دوستت ندارند هم بايد به همان اندازه درخشان بتابي... حتي به كساني كه با تبر قرار است قطعت كنند هم همان‌قدر سايه دهي، ذات هنر اين‌ است ...

و من بازي كردم و كردم. از خيلي مسائل گذشتم براي اهداف بزرگتر. رسالت سينما برايم آنقدر ارزشمند است كه هرگز براي پول كار نكردم. هرگز. بزرگترين چيزي كه به آن فكر كردم اين بود كه این فيلم چه تاثيري خواهد داشت.... نه براي امروز كه براي فرداهايي دورتر... و نتيجه هم حاصل شد. هنوز كه هنوز مردم از بوتيك ياد مي‌كنند. از اشك سرما. و با وجود اشتباه‌هايي هم كه داشته‌ام اميدوارم تعداد اين فيلم‌ها براي من بيشتر و بيشتر شود...

سنتوري تا ابد در ذهن تماشاگرانش خواهد بود... درد علي سنتوري درد جوانان كشور است... درد ستاره فيلم ديوار... درد سپيده در ميم مثل مادر... نمي‌دانم دنياي امروز به سياست‌مداران همانقدر نيازمند است كه به هنرمند. اگر حافظ يا سعدي قانون‌گذار كشور بودند، اگر نيماها، سهراب‌ها، حسين عليزاده‌ها،‌ داريوش مهرجويي‌ها، كمال الملك‌ها، اگر بهرام‌ بيضايي‌ها مردم را هدايت مي‌كردند،زندگي چگونه مي‌شد؟

دنياي امروز ما بيش از هر چيز به هنر نياز دارد.. هنري كه روح تمامي انسان‌ها را جلا مي‌دهد و شاد مي‌كند. هنري كه ما ملت ايران بيش از هر ملتي به آن نيازمنديم چون با هنر زاده شديم و با هنر خواهيم مرد... شعر در خون ما است... همانطور كه عشق... همانطور كه موسيقي...

من هم به اندازه مورچه كوچكي گوشه‌اي از اين ريسمان هستم. ريسماني كه مي‌تواند آنقدر قوي باشد كه ميليون‌ها انسان‌ها را از منجلاب ترس، غم، ناراحتي بيرون كشد. و اميد دهد به روزهاي سبزتر. روزهايي كه پر از شعر است و رنگين كمان. پر از مهر و عشق. عشق بي‌انتظار... چرا كه هنرمندان كساني هستند كه بي‌انتظار عشق مي‌ورزند. من در مقابل تمام زجرهايي كه در هر فيلمي كشيدم هيچ انتظاري از مخاطبينم ندارم هيچ.... حتي شايد با گوجه فرنگي و تخم‌مرغ از من استقبال كنند ولي من تمام خودم را گذاشتم... هديه‌اي كه هرگز پس گرفته نمي‌شود. عاشقانه به خاكم، به مردمم، عشق مي‌ورزم و هرچه كردم براي آنها بوده و خواهد بود...

بي‌انتظار

بي‌انتظار

بي‌انتظار

من دست كساني كه مرا دوست ندارند را هم محكم‌تر مي‌بوسم و سعي مي‌كنم براي آنها بهتر و بهتر بازي كنم. بيشتر و بيشتر تلاش كنم...

با عشق

گلي
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387| ساعت 18:12| توسط بهروز| |

يه روز يه خانوم حاجی بازاری خونه ش رو مرتب

کرده بود و ديگه می خواست بره حمام که ترگل

ورگل بشه برای حاج آقاش. تازه لباس هاش رو در

آورده بود و می خواست آب بريزه رو سرش که شنيد

زنگ در خونه رو می زنند. تند و سريع لباسش رو

می پوشه و می ره دم در و می بينه که حاجی براش

توسط يکی از شاگردهاش ميوه فرستاده بوده.

 


دوباره ميره تو حمام و روز از نو روزی از نو که

می بينه باز زنگ در رو زدند. باز لباس می پوشه

می ره دم در و می بينه اينبار پستچی اومده و نامه

آورده. بار سوم که می ره تو حمام، دستش رو که

روی دوش می ذاره ، باز صدای زنگ در رو می

شنوه. از پنجره ی حمام نگاه می کنه و می بينه

حسن آقا کوره ست.


بنابراين با خيال راحت همون جور لخت و پتی می ره 

پشت در و در رو برای حسن آقا باز می کنه.حاج

خانوم هم خيالش راحت بوده که حسن آقا کوره، در

رو باز می کنه که بياد تو چون از راه دور اومده

بوده و از آشناهای قديمی حاج آقا و حاج خانوم

بوده.


درضمن حاج خانوم می بينه که حسن آقا با يه بسته

شيرينی اومده بنده خدا. تعارفش می کنه و راه ميافته

جلو و از پله ها می ره بالا و حسن آقا هم به دنبالش.

همون طور لخت و عريون ميشينه رو کاناپه و حسن

آقا هم روبروش. مي گه: خب خوش اومدی حسن آقا.

صفا آوردی!



اين طرفا؟ حسن آقا سرخ و سفيد می شه و جواب می
 

ده: والله حاج خانوم عرض کنم خدمتتون که چشمام

رو تازه عمل کردم و اينم شيرينی اش که آوردم

خدمتتون .....

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1387| ساعت 18:4| توسط بهروز| |

 

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!


------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ---------

نخستين درس مهم - زن نظافتچى

 

من دانشجوى سال دوم بودم. يک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است. سوال اين بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چيست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها ديده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا بايد می‌دانستم؟
من برگه امتحانى را تحويل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجويى از استاد سوال کرد آيا سوال آخر هم در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسيارى ملاقات خواهيد کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شايسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند، حتى اگر تنها کارى که می‌کنيد لبخند زدن و سلام کردن به آن‌ها باشد.
من اين درس را هيچگاه فراموش نکرده‌ام.

 

 

دومين درس مهم- کمک در زير باران
 

 

يک شب، حدود ساعت ٥/١١ بعدازظهر، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود. مرد جوان آن زن سياه‌پوست را به داخل ماشينش برد تا از زير باران نجات يابد و بعد مسيرش را عوض کرد و به ايستگاه قطار رفت و از آن جا يک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا سوار تاکسى شود.
 

زن که ظاهراً خيلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را پرسيد. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با کمال تعجب ديد که يک تلويزيون رنگى بزرگ برايش آورده‌اند. يادداشتى هم همراهش بود با اين مضمون:
«از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کرديد بسيار متشکرم. باران نه تنها لباس‌هايم که روح و جانم را هم خيس کرده بود. تا آن که شما مثل فرشته نجات سر رسيديد. به دليل محبت شما، من توانستم در آخرين لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از اين که چشم از اين جهان فرو بندد در کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به ديگران دعا می‌کنم.»

            ارادتمند        
خانم نات کينگ‌کول

 

 

 

سومين درس- هميشه کسانى که خدمت می‌کنند را به ياد داشته باشيد

 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
 

- پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟
 

- خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.

 

 

چهارمين درس مهم- مانعى در مسير

 

در روزگار قديم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در يک جاده اصلى قرار داد. سپس در گوشه‌اى قايم شد تا ببيند چه کسى آن را از جلوى مسير بر می‌دارد. برخى از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسيدند، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند. بسيارى از آن‌ها نيز به شاه بد و بيراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هيچيک از آنان کارى به سنگ نداشتند.
 

سپس يک مرد روستايى با بار سبزيجات به نزديک سنگ رسيد. بارش را زمين گذاشت و شانه‌اش را زير سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ريختن‌هاى زياد بالاخره موفق شد. هنگامى که سراغ بار سبزيجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگيرد و به راهش ادامه دهد متوجه شد کيسه‌اى زير آن سنگ در زمين فرو رفته است. کيسه را باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و يادداشتى از جانب شاه که اين سکه‌ها مال کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستايى چيزى را می‌دانست که بسيارى از ما نمی‌دانيم! 
 هر مانعى،یک فرصت


نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387| ساعت 10:50| توسط بهروز| |

http://www.accentscrapbooking.ca/images/green-flower.jpgبهترین دوست 

بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین  گفتگوی عمرت رو داشتی.


ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست  نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.


اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.


در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه  كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمرطول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.


دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال  دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.


دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ  میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و توی  دنیای واقعی بغلش كنی.


رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری. چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.


آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به  اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.



همیشه خودتو جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی  ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

 

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط  از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو میبرن.


شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن  زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون میفهمن.


عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و با  یك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها و  رنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.


وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردیو بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه جوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن.


لطفاً این متن رو به اونایی كه براتون ارزش دارن بفرستین. برای اونایی كه زندگی شما رو لمس كردن. اونایی كه وقتی احتیاج داشتین، باعث شدن بخندین. اونایی كه باعث شدن وقتی ناراحت بودین، سمت روشن واقعیتها رو ببینین. اونایی كه شما میخواید بدونن كه
شما قدر دوستی با اونا رو میدونین. اگه این كار را نكنین، خوب براتون اتفاقی بدی نمی‌افته ولی تنها شانس روشن كردن روز یك دوست با یك نامه رو از خودتون گرفتین

تیام m.i.s                                                        

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387| ساعت 18:24| توسط بهروز| |


 

چند روزپیش تو اخبار اعلام شد که از ابتدای تیرماه امکان دریافت بنزین سوپر از طریق کارت سوخت وجود ندارد و کسانی که می خواهند از این نوع بنزین استفاده کنند، می‌بایست آن را به صورت آزاد از جایگاههای عرضه بنزین دریافت کنند. .

 

 

رییس ستاد تبصره 13 همچنین تاکید کرد: از ابتدای تیرماه برای خودروهای تولید داخل که حجم موتور آنها بیش از دوهزار سی‌سی می باشد، بنزین سهمیه ای تعلق نخواهد گرفت و دارندگان این خودروها می بایست بنزین مورد نیاز خود را به صورت آزاد تهیه کنند. ...هاشمی درباره علت حذف بنزین سهمیه ای برای این دسته از خودروها گفت: این دسته از خودروها درصد پایینی از خودروهای موجود را به خود اختصاص داده اند و بیشتر این خودروها از جمله خودروهای گرانقمیت هستند که افراد متمکن آن را خریداری می کنند و کسی که ۳۰ میلیون داره بده ماشین بخره حتما براش مسئله ای نیست بنزین آزاد هم تهیه کنه...
پس بدینوسیله بر نامه های آینده ستاد سهمیه بندی بقیه اقلام بدین شرح اعلام میگردد :


1-قطع آب لوله کشی مناطق زعفرانیه ...الهیه - شهرک غرب-فرمانیه-آجودانیه و...

چون  کسی که این قدر پول داره که میتونه تو این مناطق خونه بخره ..واسش مسئله ای نیست با آب معدنی دماوند حموم کنه19

2-قطع برق  مناطق یاد شده  بالای شهر ..

چون کسی که این قدر پول داره که خونه اش این جاهاس براش مسئله ای نیست که ژنراتور بزاره

3-قطع تلفن این مناطق ..کسی که پول داره ..خوب با موبایل صحبت کنه ...تلفن ثابت میخواد چی کار ....

4-(این اعلام شده)قطع سوبسید مواد شوینده ...هرکی حوصله داره که هنوز تیپ بزنه و تمیز باشه و لباس مرتب بپوشه حقشه پودر رو گرون بخره

5-بستن چاده های شمال کشور در ایام تعطیلات ...به مدت چندین ساعت  و اعلام نکردن اون ..خوب کسی که این قدر پول داره بره  مسافرت حقشه یه چند ساعت تو گرما... تو راه بندون بمونه ..

6-  ثبت نام نکردن بچه های افراد ی که ماشین بالای 2000 سی سی دارن در کلاسها و مدارس دولتی و تنبیه بچه های صاحبان ماشین های  بین 1300 سی سی تا 2000 سی سی در ساعات زنگ تفریح به صورت شستن سرویس های بهداشتی مدرسه ها با چوبک (یه چیزی بوده که ۱۰۰ سال پیش باهاش رخت میشستن ...یارانه ای هم نبوده)

7-قطع سهمیه هوای مصرفی توسط این افراد به وسیله هدایت آنها روزانه به مدت 6 ساعت به مناطق آلوده(کسی که پول داره حقشه خفه شه اصلا)


8-   بازرسی جیب کارمندان دولت به طور روزانه و نامحسوس  به طوریکه هرکسی که بیشتر از 4000  تومان در جیبش یافت شد سهمیه نهار روزانه دریافت نخواهد کرد ...اون روز بره پیتزا بخوره ..به سلف سرویس وزارتخونه چه مربوط ..مرتیکه سرمایه دار ..اااا..4000 تومن

 


9-کاهش حقوق کارمندانی که از لباس شیک در محل کار استفاده مینمایند ..کسی که این قدر پولش زیاد میاد که میره لباس میخره ..حقشه حقوقش کم شه ..


10-کارمندان لاغر 30 دقیقه وقت نهار ...کارمندان متوسط 15 دقیقه و کارمندان چاق 5 دقیقه واسه یه لیوان آب و یه قرص لاغری ..کسی که چاقه وقت نهار میخواد چی کار

 ۱۱-قطع برنامه های تلویزیونی برای دارندگان تلویزیون ۲۴ اینچ به بالا ..کسی که این قدر پول داره که تلویزیون گنده و ال سی دی بخره .مشکل خودشه بره یه فکری بکنه به حال خودش ..

۱۲-قطع اسانسور برای طبقات مرغوب  اپارتمانها ...کسی که این قدر پول داره دنده اش نرم  از پله بره بالا  ...خیلی ناراحته ؟؟ هلیکوپتر بخره بزاره رو سره آپارتمان با اون این ور و اونور بره

۱۳-ندادن خدمات پلیس  به این گونه افراد معلوم الحال در صورت سرقت منازلشان یا قتل ..

کسی که این همه پول داره خودش پلیس خصوصی استخدام کنه برن دزد و قاتل شو یپدا کنن ..

واسه مجازات آقا دزده و دیگر متهمان در خدمتیم ولی 15 

۱۳- قطع سهمیه برق بیمارستان هایی که اشخاص با درآمد بالای ۶۰۰۰۰۰ تومان در ماه رو بستری میکنن ..این جور آدما بمیرن بهتره ....

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387| ساعت 8:32| توسط بهروز| |

 ناز رزاق

 

«صبر خدا»

 

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

برای خاطر تنهایی یکی مجنون صحراگرد بی سامان هزاران لیلی نازآفرین را کوه به کوه آواره و دیوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان، سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

به عرش کبریایی، با همه صبر خدایی، تا که می دیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا کرده خواری می فروشد، گردش این چرخ وارونه را بی صبرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که می دیدم معشوق عارف و عاصی ز برق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش، بجز اندیشه ی عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که در همسایگی یک گرسنه چند نفر را گرم عیش و نوش می دیدم، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان، همان یک لحظه ی اول جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد، اگر من جای او بودم:

که می دیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین، زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد؛

چرا من جای او باشم،

همین بهتر که اوخود جای خود بنشسته و تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد،

و گرنه من به جای او چو بودم یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و با فرزانه می کردم.

 

  «عجب صبری خدا دارد.»
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387| ساعت 8:31| توسط بهروز| |

يکی ناز می کنه يکی محبت می کنه .. . . . اونی که ناز ميکنه هميشه محبت می بينه اونی که محبت می کنه هميشه تنهای تنهاست  

خدا هميشه يك پله بالا تراز تواست نه براي اين كه خداست براي اين كه دست تو را بگيرد

عاشقه کسی باش که اگر حتی در ساده ترين لباس بودی،حاضر باشه تورو به همه دنيا نشون بده و بگه:اين دنيای منه

بهترين دوست تو کسی است که اولين قطره اشکت را می بيند،دومين قطره را پاک می کندو سومی را تبديل به خنده می کند

  

 

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387| ساعت 11:19| توسط بهروز| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست