تبليغاتX
گل بارون زده
حرفهای دلتنگی
 داستان بسیار زیبای خیانت!

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
 
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

دیدگاه زیبای گاندی: 7 مورد خطرناک!

  از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند:

1-ثروت، بدون زحمت
2-لذت، بدون وجدان
3-دانش، بدون شخصیت
4-تجارت، بدون اخلاق
5-علم، بدون انسانیت
6-عبادت، بدون ایثار
7-سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه‌اش داد.
 
|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت


تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 

ماه من غصه چرا؟؟

 

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 

ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 

کار آنهایی نیست که خدا را دارند
 

ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 

و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 

او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 

او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 

ماه من...

 

غصه اگر هست بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 

اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 

همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 

و در آن باز کسی می خواند


که خدا هست

 

خدا هست

 

خدا هست هنوز

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه پانزدهم آبان 1388  |
 روی تخته سیاه جهان
روي تخته سياه جهان
زنگ خورد

ناظم صبح آمد سر صف

توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:

باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد

و کتاب شب پیش را

ماه با خودش برد.

***

آی خورشید

روی این آسمان

روی تخته سیاه جهان

با گچ نور بنویس:

زیر این گنبد گرد و کور و کبود

آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود
|+| نوشته شده توسط بهروز در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 سقوط هواپيماي كاسپين( غاز پين)

/**/ خبر کوتاه ولی بسیار تکان دهنده بود /**/   باز هم یکی از

هواپیماهای روسی با نام�خپلف� در آسمان ایران سقوط کرد.این

هواپیما که متعلق به شرکت هواپیمايي�غازپین GHAZPYAN

� بود صبح روز چهارشنبه در حواشی قزوین و در حالی که هیچ 

پرنده و چرنده و جنبنده ای در آسمان وجود نداشت تا هواپیما بتواند

با آن تصادم نماید و تا 200 کیلومتری اطراف هم هیچ کوه ، صخره

،تپه و حتی تکه سنگی نیز وجود نداشت تا هواپیما خود را به آن

بکوبد ، در نهایت در یک دشت صاف و بی آب و علف و بسیار

هموار(با تأکید روی کلمه بسیار) موفق به سقوطی جانانه شد و

تمامی 168 نفر خدمه و مسافرین معمولی و قاچاقی و خارجی آن

فوت کردند و محض رضای خدا حتی یه مگس هم از این سانحه جان

سالم به در نبرد. بعد از این حادثه جان خراش و در عین حال روح

نواز ، مسئولین همیشه در صحنه اعلام کردند با جدیت تمام کمیته

ای را برای بررسی این حادثه معرفی خواهند کرد.در همین رابطه

�اکبر کله پز� سخنگوی کمیته مذکور به خبرنگار ما گفت:

�تمامی دست اندرکاران و دلسوزان شبانه روزی مشغول گشت و

گذار در دشت مذکور هستند تا جعبه های سیاه هواپیما را پیدا

کنند.هر چند به علت فرسوده بودن هواپیمای مذبور و به دلیل گذشت

قرن ها از زمان ساخت هواپیما جعبه های مورد اشاره دچارخوردگی

و زنگ زدگی و رنگ پریدگی گشته اند و کار ما برای پیدا کردن

جعبه هایی با رنگ سیاه دراین دشت برهوت کمی مشکل شده است و

ما به دنبال پیدا کردن جعبه هایی به رنگ خاکستری واحتمالاً قهوه

ای و یا سفید خواهیم بود!� در همین رابطه یک منبع آگاه که

برایش فرقی نداشت نامش فاش بشود یا نشود به خبرنگار ما گفت:

فوق فوقشم که این حعبه های سیاه پیدا بشه. لابد بعدش یه چیزی در

حدود هزار و دویست و بیست و پنج ممیز شصت و پنج صدم  نفر-

ساعت وقت ،صرف بررسی و شکافتن و جر دادن و پاره کردن  ابعاد

حادثه خواهد شد و بعد هم بازم مثل همیشه و بعد از اعلام مقصران

احتمالی ، تاکتیک جالب و همیشگی �تقصیر من نبود تقصیر اون

یکی بود� و نیز �من چیکاره بیدم� توسط مسئولان زیربط

ارائه خواهد شد و پس از برکناری�آبدارچی� و �نظافت چی�

برج پرواز مسئله به خیر و خوشی و به گونه ای باقلوا مانند حل

خواهد شد و تا سقوط هواپیمای بعدی ماست مالی خواهد شد.گفتنی

است این منبع آگاه دقایقی بعد ازاین اظهارات نژاد پرستانه و وطن

فروشانه ، در حالی که مشغول رانندگی پشت فرمون پژو 405اش

بود به صورتی کاملاً اتفاقی(با تأکید روی کلمه کاملاً) ماشینش

سوخت و سقط شد! در همین زمینه روزنامه كيهال! به مدیر مسئولی

پرفسوربلا بلا بلا طلا ملا‌ (!) که دارای مدرک دکترا  از دانشگاه

�هپروتستان� می باشد در سرمقاله روز پنج شنبه ابعاد تازه ای

از این ماجرا را فاش کرد.به گفته جناب پرفسور اسنادی مبنی بر

دست داشتن انگلیس و امریکا و شبکه bbc Persianو

اپوزویسیون ضد انقلاب و منافقین مشارکتی و اشخاصی به نام

.......,,,,,,, بدست آمده است که نشان می دهد این یک برنامه از

پیش تعیین شده و مهندسی شده  بوده است و حتی در صورتی که

هواپیما سالم هم به مقصدش میرسید قرار بود اجرا شود.خبرها

حاکیست آقای بلا بلا بلا طلا ملا درادامه و پس از گفتن یک آه

طولانی افزودند: حیف مهماندارهای هواپیما.جیگرمون سوخت

واسشون! حيف كه پودر شدن و قاطي دشت و مزرعه و خس و

خاشاك شدن! نکته مهم: خس وخاشاک اینجا منظور همون گرد و

خاکه نه اون كساني كه یه ماهه دارند صدا و سیما رو برای اطلاع

رسانی دچار مشکل می کنند!!!  در حاشيه سقوط هواپيما بين خس و

خاشاك : گفتنی است اعضای تیم ملی نوجوانان جودو نیز در این

هواپیما حضور داشتند و همه آنها کشته شدند. شبکه استانی خرم

آباد در همین رابطه دیروز با سه تن از اعضای تیم نوجوانان که

قاعدتاً باید تا الان مرده می بودند مصاحبه کرد و این عزیزان در

حالی که هیچ گونه خراش کوچکی در صورت و اعضا و جوارحشان 

به سوالات خبرنگاران این شبکه پاسخ دادند  مرکز آمار ایران هم

اعلام کرد از این پس سوانح هوایی جزو �حوادث طبیعی� قلمداد

خواهد شد. گفتنی است بعد از مرگ در اثر اعتیاد ،حوادث رانندگی

دومین عامل مرگ و میر ایرانی ها محسوب می شود و گویا

قراراست در آینده ای نزدیک سوانح هوایی در رتبه سوم این تقسیم

بندی جای بگیرد. ضمناً ستاد پیشگیری از حوادث غیر مترقبه طی

بیانیه ای اعلام نمود: با توجه به فرا رسیدن فصل تابستان و آغاز

سفر ها وتورهای تابستانی به مقصد دوبی و ارمنستان و... (و کلاً

جاهایی که برادران و خواهران اون ورآبی کنسرت برپا می کنند) از

هموطنان عزیز درخواست می شود حتی الامکان در خانه بمانند و

ازانجام سفر های هوایی بی مورد خودداری نموده یا با وسایل امن

تری همچون الاغ و اسب و درشکه سفر نمایند و همچنین هنگام

سوار شدن به هواپیما حتماً نام و نام خانوادگی و شماره شناسنامه

خود را با خودکار کف پایشان بنویسند تا بعدها عملیات شناسایی

اجساد راحت تر صورت بگیرد و بتوانیم قبل از تجزیه اجساد آنها را

تحویل خانواده هایشان دهیم ضمناً سعی کنید حتی الامکان ازسوار

شدن به هواپیماهایی که آخراسمشان به �اف� یا �اوف� یا

�ویچ� و اینها ختم می شود خودداری کنید !     این نکته رو هم

خودم خارج از شوخی بگم: یادمه چند سال پیش به خاطر سقوط یک

هواپیما در راه زاهدان  کل کشور به مدت سه روز عزای

عمومی اعلام شد ولی الان که �شهروندان معمولی� ما در َاین

حادثه جانشان را از دست داده اند   

دریغ از یک تسلیت و اظهار تأسف آقایون...!!         

/*]]--> /*]]-->
|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوم مرداد 1388  |
 
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره
|+| نوشته شده توسط بهروز در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387  |
 

 روزبارانی

يکی به اسم ما:

بغض ترانه ميشکنه              وقتی که بارون می باره

چشمای خيس پنجره           تورو به يادم مياره

روزِ گره خوردنمون                يه روز ابريه قشنگ

بادوتادل پراز تپش                 مثل کفترای دلتنگ

من واسه توتوواسه من         يه همصدا يه همنفس

می شدکه باهم بمونيم        دوتايی حتی تو قفس

شکل پرنده می شديم         تورويا وخيالمون

سنگای ساکن وبخيل          بال وگرفتن ازمون

يکی بوديم به اسم ما          ساده بوديم رنگ بلور

غافل که ازکنارمون             ابرسياه ميکردعبور

غرق می شدی توچشم من      من مستِ مست ازيک نگاه

درآرزوی پرزدن                  کبوترانِ بی گناه

شايدکه دورازاين جاها         عشق می تونست معنا بشه

موجِ بيرحم کاری ميکرد        ماهی ازآب جدا نشه

حکمِ تورفتن تاابد               حکمِ من اما تويه حبس

آخريه روزی ميشکنم          هرچی که داره چفت وبس

کاشکی بازم بارون بياد       ما همو پيدا بکنيم

چتروبديم به دست باد        باز يه ترانه بخونيم

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوم اسفند 1387  |
 

برای ترانه

گريه نکن ترانه غزل دلش ميگيره

ساز منم می اُفته ميشکنه وُميميره

گريه نکن خوبِ من نشو به گريه راضی

اگه تو غمگين باشی قافيهَ روميبازی

ترانه تو مرحمی برای طبعِ تبدار

بميرم پشت سرت حرفو حديثِ بسيار

ارزش توترانه با پول ميشه اندازه

هرکی دلش ويرونه ميخواد تورو بسازه

ترانه گريون نباش لحظه ازت دور ميشه

اگه اين جا نباشی آيِنه هم کور ميشه

اين روزا تو عزيزی واسه کسی که خوبه

ترانه تو ميسوزی اون شهره وُ محبوبه

هرکس که يارش ميره ميخواد توباشی پيشش

هرنفست بشه سوز  بشکنه بغض خيسش

تو لحظه های پُردرد  صبورترين سنگی

خودت رو خواسته باشی مايه ی شرمو ننگی

طلا باشی يا بدل  ديگه فرقی نداره

دست کثيف بازار سربه سرت ميذاره

آزاديِ قانونمند برات قفس آوُرده

مُهرِتاييدِ ارشاد رو لبهای تو خورده

تو يه گوشه نشستی تسليمِ حکمِ شورا

يکباره از باغ روييد  هزار ترانه سُرا

ترانه من ميدونم تو خيلی مهربونی

تنها يه حسی امّا  برای من می مونی

                                   ترانهء باران

|+| نوشته شده توسط بهروز در جمعه دوم اسفند 1387  |
 

/**/   چگونه یك پارادایم شكل می گیرد؟   گروهی از دانشمندان 5 میمون را در قفسی قرار دادند. در

وسط قفس یك نردبان  و بالای نردبان  موز گذاشتند.هر زمانی كه میمونی بالای   نردبان می‌رفت

دانشمندان بر روی سایر میمون‌ها آب سرد می‌پاشیدند.پس از مدتی، هر وقت كه میمونی بالای

نردبان می‌رفت سایرین او را كتك می‌زدند.پس از مدتی دیگر هیچ میمونی علی‌رغم  وسوسه‌ای كه

داشت جرات بالا رفتن از نردبان را به خود نمی‌داد.دانشمندان تصمیم گرفتند كه یكی از میمون‌ها را

جایگزین كنند.اولین كاری كه این میمون جدید انجام داد این بود كه بالای نردبان برود كه بلافاصله

توسط سایرین مورد ضرب و شتم قرار گرفت.پس از چندبار كتك خوردن میمون جدید با این كه

نمی‌دانست چرا؟  اما یاد گرفت كه بالای نردبان نرود.میمون دومی جایگزین گردید و همان اتفاق

تكرار شد.سومین میمون هم جایگزین شد و دوباره همان اتفاق (كتك خوردن) تكرار گردید. به همین

ترتیب چهارمین و پنجمین میمون نیز عوض شدند.آن چیزی كه باقی مانده بود گروهی از5   میمون

جدید بود كه  با اینكه هیچ‌گاه آب سردی بر روی آن‌ها پاشیده نشده بود، میمونی كه بالای نردبان

می‌رفت را كتك می‌زدند.اگر امكان داشت كه از میمون‌ها بپرسند كه چرا میمونی كه بالای نردبان

می‌رود را كتك می‌زنند شرط خواهیم بست كه جواب آن‌ها این خواهد بود : من نمی‌دانم، این

اتفاقی‌ است كه اطرافمان مي افتد   ‌

/*]]-->
|+| نوشته شده توسط بهروز در یکشنبه بیست و دوم دی 1387  |
 
 

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. "رضايت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش "زندگي" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است.

|+| نوشته شده توسط بهروز در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 
 
بالا